هنر و فرهنگ سرویس غذای مادربزرگم – پسوند خبر


در دو سال گذشته از همه‌گیری COVID-19، آسیب بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر بوده است. در چگونه آن را به یاد می آوریم، به این فکر می کنیم که چگونه از دست دادن را پردازش می کنیم و چیزهایی – ملموس و ناملموس – که چیزهایی را که از دست داده ایم به ما یادآوری می کنند.

وقتی مادربزرگ که مرا بزرگ کرد از دنیا رفت، میز ناهارخوری، صندلی و چرخ دستی چای او را به ما به ارث بردیم. پس از رانندگی در سه ایالت در یک ون کرایه‌ای، آنها را از آپارتمانی که او با پدربزرگم که اخیراً فوت کرده بود – که سه ماه پیش درگذشت – برداشتیم و آنها را به خانه‌ای که داشتیم بازگرداندیم. ساخته شده با بچه های ما

یادم نیست کلبه بزرگ خانه ای را که در آن بزرگ شدم کجا گذاشتیم. وقتی سعی می کنم، به نظر می رسد در اتاق غذاخوری کاغذ دیواری وسط خانه به جایی نمی رسد. محل دقیق سبد چای و میز را به یاد دارم. خنده دار است که چه چیزهایی را فراموش می کنیم – چه چیزهایی را در طول سالها از دست می دهیم – و چه چیزهایی را به یاد می آوریم.

یادم می آید از سفری به مرکز شهر بوستون با یک دوست و پدر و مادرش به خانه آمدم. پدرش مدیر برق یک سوپرمارکت بزرگ بود. برای دیدن پنجره های تعطیلات رفتیم. هر نمایش یک موضوع کریسمس عالی داشت. ست اتاق غذاخوری عصر تحویل داده شد. من در آن زمان ۱۲ یا ۱۳ ساله بودم. یا من ۱۵ ساله بودم؟ انگار یادم نیست، اما می دانم که اشتباه می کنم.

وقتی من نه ساله بودم خانواده ام به اولین خانه پدربزرگ و مادربزرگم نقل مکان کردند. در آن زمان در آپارتمانی که ما زندگی می کردیم فقط یک آشپزخانه با میز چوبی وجود داشت. خانه جدید ما یک اتاق غذاخوری رسمی داشت و به یک مجموعه اتاق غذاخوری نیاز داشت. مطمئنم مادربزرگم همین الان درخواستش کرده من کسی را ندارم که سال و زمان دقیق ورود گروه غذایی را تایید کند. پدربزرگ و مادربزرگم مرده اند، حدس می زنم می توانم به برادرم زنگ بزنم، ما زیاد صحبت نمی کنیم و بیش از سه سال است که همدیگر را ندیده ایم.

*****

پدربزرگ و مادربزرگ من شام های مجللی را پشت میز ناهارخوری می خورند. ما فقط در روزهای یکشنبه و زمانی که شرکت می آید مجاز به غذا خوردن در آنجا هستیم.

برادرم به دوستانش اجازه می‌دهد تا Risk را بازی کنند، یک بازی استراتژیک که اتحاد جماهیر شوروی و متحدانش را در برابر ایالات متحده و بقیه جهان قرار می‌دهد. یا شاید بازی Axis and Allies نام داشت. او ۱۵ یا ۱۶ سال دارد. من ۳ سال کوچکتر هستم و عاشق داستان هستم. البته دخترانی هم هستند، بنابراین من حق دارم از او انتقاد کنم. پدربزرگ و مادربزرگم وقتی می فهمند عصبانی می شوند. هیچکس سر میز غذا نمی نشیند. مطمئناً، آنها شرکت‌هایی هستند، اما نوع مناسبی نیستند.

*****

تمیز کردن لوستر غیرممکن است. به چهار طبقه تقسیم شده است. هر تکه شیشه باید به طور جداگانه تمیز شود و با احتیاط که فقط مادربزرگم می تواند آن ها را از بین ببرد. شیشه پاک کن، روزنامه و دست های ظریف لوستر را چندین بار در سال می شویند.

این کلبه با پنجره ها و قفسه های شیشه ای خود به همان اندازه پیچیده است. شامل لیوان‌های شراب کریستالی و ظروف سفالی، مجموعه کاملی با نام تجاری Noritake 1968. واریته سفید با گلهای کوچک زرد و آبی را نیز به ارث خواهم برد. من از آن دو بار در سال در عید پاک و شکرگزاری استفاده می کنم. وقتی غذا می خوریم نفسم را حبس می کنم. هر وعده غذایی یک رویداد دردسرساز است زیرا من دعا می‌کنم که نه کودک و نه اقوام یک بشقاب یا فنجان را رها نکنند و دسته‌ای را که از سال ۱۹۶۸ در کنار هم نگه داشته شده است را نابود کنند. به یاد نمی‌آورم که مادربزرگم هرگز از چینی استفاده کرده باشد. شاید به همین دلیل است.

لوستر کار زیادی دارد و نمی دانم چه کسی آن را به ارث برده است.

*****

ست اتاق غذاخوری سبک من نیست. اگر بخواهم حدس بزنم، می گویم چوب بلوط روشن و صندلی ها مناسب هستند. من چهار فرزند و سه حیوان خانگی دارم. خامه اضافه نمی کنیم. تا زمانی که گروه راه خود را به خانه من پیدا می کند، صندلی ها یک بار پوشیده شده اند. مادربزرگم از بچه‌ها می‌خواست که قبل از اینکه روی صندلی‌ها بنشینند، هر زمان که ما می‌رفتیم، روی صندلی‌ها را با حوله بپوشانند.

بچه های من روی نیمکت می افتند. من از استفاده از حوله برای پوشاندن آن امتناع می‌کنم و تصور می‌کنم مادربزرگم مرا سرزنش می‌کند که به کجا ختم شده است. یادم نمی‌آید چه زمانی به خال‌ها توجه نکردم، شاید بعد از اولین نقطه، هر چند به یاد ندارم چه زمانی. می دانم که دوست دارم کودکی فرزندانم آشفته تر و پوچ تر از کودکی من باشد.

گاهی که پشت میز می نشینم، تصور می کنم پدربزرگ و مادربزرگم آنجا هستند، قهوه صبح خود را می نوشند و صبحانه می خورند و کره بادام زمینی را برشته می کنند. روزنامه به صورت مقطعی مبادله می شود. او عاشق ورزش و اخبار کشور است. گرم می شود و او زندگی می کند و می میرد. او مسئول مراقبت از آنها در دوران بازنشستگی است. هاکی، گرام نمی‌خواهد مرگ یک دوست را از دست بدهد، که به رویداد مهمی تبدیل شد که مهمانی‌های شام در گذشته به آن تبدیل شده‌اند. از دست دادن مراسم تشییع جنازه تقریبا غیر قابل جبران است.

تصور می‌کنم مادربزرگم مثل زمانی که زنده بود می‌گفت: «پدربزرگت هر روز یک جلد شومیز می‌خواند تا آن را بپیچد». گرامپس به او جهت می دهد. گرام تا زمانی که معامله می کند از خرید لذت می برد.

*****

وقتی پدربزرگ و مادربزرگم خانه دوران کودکی ام را فروختند، بعد از اینکه من به دانشگاه رفتم، و به یک آپارتمان نقل مکان کردم، آشپزخانه ای داشتند که فضایی برای میز نداشت. آنها میز آشپزخانه از چوب تیره را کنار می گذارند و فقط سرویس غذاخوری را می آورند. این آپارتمان دارای ترکیبی از اتاق نشیمن/ناهارخوری است. میزها و کلبه‌ها همیشه اولین چیزهایی هستند که هنگام استقبال از ما در سفر به خانه می‌بینیم.

میز ناهار خوری جایی است که ما غذا را با بچه هایم در رستوران مورد علاقه ام تقسیم می کنیم، یک فست فود چینی در کنار فروشگاه بزرگی که قبل از اینکه بتوانم به طور قانونی آنها را بکشم، بسته های سیگار خریدم. با به اشتراک گذاشتن شام مورد علاقه خود، آداب و رسوم و تاریخ را به نسل بعدی منتقل می کنیم.

اینجا جایی است که گرام با ماسک Star Wars Stormtrooper که پسرم برای کریسمس گرفت، قرار می‌گیرد. سر کچل او با روسری سفید پوشیده شده است. او پس از شیمی درمانی موهای پرپشت و تیره خود را از دست داد. او می‌گوید: «سرطان یک فاجعه است.

همچنین روی میز یادداشتی از آرزوهای پدربزرگم برای او پس از مرگش نوشته بود. آنها آن را با هم ساختند، و سپس او آن را برای او نوشت، با تکیه بر سال های منشی برای ثبت سرعت رکورد برای کلماتی که می توانست در دقیقه تایپ کند. تاریخ ۴ می ۲۰۱۳، درست دو ماه قبل از مرگ گرامپس.

جیمی و نیکول عزیز، در حال خواندن است.

من این را برای گرامپس می نویسم، اما این خواسته های اوست.

او یک بیداری سنتی می خواهد – یک تابوت باز. نمی‌دانم می‌توان این کار را کرد، اما گرامپس دوست دارد وقتی بیدار است، کیسه‌های لوبیا درست کند.

ما آنها را با مردانی با کت و شلوارهایی پوشیدیم که نشان دهنده میراث ایرلندی او بود.

او تکمیل کرد:

مراسم تشییع جنازه نیز در Wards در برادوی در اورت با عشا در کلیسای Immaculate Conception برگزار خواهد شد. گرامپس نیز سوزانده شده و در پای قبر مادربزرگ روسو قرار می گیرد.

گرامپس در آزمایشات قبلی خود گفت که پس از چندین حمله قلبی و جراحی به دلیل عدم وجود “سرسره” در “گرند مارینا” در آسمان از مرگ خودداری کرده است. خوب یک “لغزش” موجود است و او در آرامش است و خوشحال می شود که مادر، پدر، عمه فرانسیس (خواهر کوچکترش) و خانواده ما را نیز ببیند.

وقتی درباره شما و خانواده‌تان نوشتم، «ما» را نوشتم زیرا برای همه ما صدق می‌کند. ناگفته نماند که روزی همدیگر و پروردگارمان را در بهشت ​​خواهیم دید. ولی امیدوارم زیاد طول نکشه

Gramps در یک مکان عالی و شاد است، پس اجازه دهید مهمانی شروع شود!!

عشق،

گرم”

نمی توانم تصور کنم نوشتن این نامه چگونه بود، اما می توانم آن را در زیر نور یک لوستر چهار طبقه که کمی تاریک بود، به تصویر بکشم، زیرا گرام آنقدر مریض بود که نمی توانست آن را تمیز کند.

چند ماه بعد گرم دوباره پشت میز نشست. شوهرش ده ها سال پیش درگذشت. او بدون او در بیمارستان فوت کرد. وصیت نامه ای جلویش می نشیند. آنچه پدربزرگم یک عمر برای به دست آوردن آن صرف کرد و آنچه برای من و برادرم خواهند گذاشت تقسیم می شود. او می پرسد: آیا من اینجا ثبت نام کنم؟ او قبل از آه کشیدن گفت: “همه اینها بسیار گیج کننده است.” برادرم خط امضا را به او نشان داد و نامش را با جوهر سیاه نوشت.

چند هفته دیگر، او در اتاق خواب پشتی که با پدربزرگم مشترک بود، خواهد مرد. وقتی دیوانه وار از مین، جایی که با شوهر و بچه هایم زندگی می کنم، به آپارتمان او در ماساچوست، رانندگی می کنم، آخرین لحظات او را از دست خواهم داد.

*****

میز ناهارخوری، کمد، صندلی و چرخ دستی چای در اتاق غذاخوری ما باقی مانده است، زیارتگاه افرادی که به رشد من کمک کردند. به هر حال ست ناهارخوری مال من شد، خانواده ام. این تلفیقی کامل از خاطرات گذشته من و خاطراتی است که هنوز در حال ایجاد آن هستم. به فکر پوشاندن مجدد صندلی ها هستم، می دانم که گرم از وضعیت آنها شوکه می شود، اما هر بار که با پیچ گوشتی دست به آن می زنم و سعی می کنم پیچ ها را سفت کنم، میز تکان می خورد.

این گروه چند دهه قدمت دارد.

شاید وقت آن رسیده است که یک ست جدید بخرم، چیزی بیشتر به سبک خودم، چیزی به سبک خودم. وقتی از اتاق ناهارخوری در مسیر آشپزخانه می گذرم، جایی که نور کلبه گنجینه هایی را که مادربزرگم در داخل جمع کرده است، از جمله لیوان های شراب و سینی، روشن می کند و متوجه می شوم که آماده نیستم، به این فکر می کنم. به هر حال الان نه شاید هیچوقت