«همه در جبهه غرب ساکت هستند» هشداری به جهان – اخبار آسیایی


سپل بومر هفده ساله از طریق لنز زرد ماسک گازش در تلاش است نفس بکشد. مانند موجودی از سیاره ای دور، اولین نگاه خود را به جبهه غربی انداخت. گلوله ها روی سرشان پرواز می کنند. گلوله های خمپاره منفجر می شود. سنگر لبریز شده است. گروهبان که متقاعد شده است که پل تا سپیده دم خواهد مرد، ماسک را از روی صورتش برمی دارد و به او دستور می دهد تا آب باران را از سنگر نجات دهد. سربازی از گودال بیرون می آید. او زمزمه می کند: به یک سگ یک استخوان بدهید و او همیشه آن را خواهد شکست. «به مرد نیرو بده…». “انسان یک حیوان است.”

اقتباس جدید ادوارد برگر کارگردان نتفلیکس از رمان ۱۹۲۹ همه ساکت در جبهه غرب این تصویر تلخ و خیره کننده از جنگ خندق در جنگ جهانی اول ارائه می دهد. برگر برای اولین بار در سال ۱۹۳۰ توسط یونیورسال پیکچرز در فیلمی نمادین اقتباس شد، برگر داستان را با درک روشن آلمانی از جنگ و زور بازگو می کند. اینجا هیچ قهرمانی وجود ندارد. بدون قطب‌نمای اخلاقی، ملتی است که تنها آنقدر فریب حس استثنایی‌گرایی خود را می‌زند که راه را برای نابودی خود هموار کرده است. این داستان مهمتر از همیشه است.

درست در این کتاب، نزول پل بومر به قلب جنگ با دروغ های مربی او آغاز می شود. پل و همکلاسی هایش با چشمانی گشاد و معصوم، وقتی به آنها اطمینان می دهد که پیروزی قریب الوقوع است، به مدیر فکر می کنند. معلمشان می گوید آنها جوان آهنین هستند و برای «قیصر خدا و وطن» می جنگند!

واقعیت جنگ این افسانه را در هم می شکند. پس از اولین بمباران، پل از زیر آوار بیرون کشیده شد. او به دور نگاه می کند و نان بیات را می بلعد، سپس بلند می شود تا برچسب سگ جفت مرده اش را جمع کند. از نبرد به نبرد، پل تلاش می کند تا ظاهری از انسانیت را حفظ کند، اما زنده ماندن از این منظره جهنمی در نهایت او را تخلیه می کند.

برخلاف اکثر داستان های جنگ، همه ساکت در جبهه غرب سعی نکنید طرف های درگیر را توجیه کنید یا احساسات آنها را تحریک کنید. زمانی که اریش ماریا رمارک در سال ۱۹۲۷ شروع به نوشتن رمان کرد، هدف او این بود که تجربه جنگ خود را با وضوح روزنامه نگاری به تصویر بکشد. پل و رفقایش با فرانسوی ها دشمنی نداشتند. آنها می جنگند زیرا به آنها گفته می شود که بجنگند و نمی خواهند بمیرند. در یکی از معروف ترین صحنه های کتاب، پل در یک گودال صدف سقوط می کند و چاقوی خود را در سینه یک سرباز فرانسوی فرو می برد. او ساعت ها در کنار مرد فرانسوی که به تدریج در حال مرگ بود دراز کشید و در نهایت به گناه خود اعتراف کرد: “اگر این اسلحه ها و این یونیفرم را پرتاب کنیم، می توانی برادر من باشی.”

همین صراحت بود که این رمان را به پرفروش ترین کتاب در سراسر جهان تبدیل کرد و در سال ۱۹۳۰ توجه کارل لیمل، غول سینما، بنیانگذار یونیورسال پیکچرز را به خود جلب کرد. لمل که روابط عمیقی با خانواده و دوستانش در آلمان داشت، به برلین سفر کرد تا با رمارک ملاقات کند و حقوق کتاب را بخرد. این فیلم بدون هزینه تولید، تجربه ای سینمایی را ارائه کرد و مخاطب را در صداها و تصاویر جنگ فرو برد. زمانی که او اسکار بهترین فیلم را دریافت کرد، لمل متقاعد شد که این فیلم جهان را از نابودی بشریت دور خواهد کرد. نه لیمل و نه رمارک نمی توانستند آنچه را که آلمان در دهه ۱۹۳۰ مصرف می کرد، پیش بینی کنند.

در این اقتباس جدید، نزدیک به یک قرن بعد، ادوارد برگر از درک کامل تری از تاریخ آلمان استفاده می کند. در حالی که جنگ در سال ۱۹۱۸ به پایان رسید، شرایط پایان آن شعله ور درگیری داخلی شد که آلمان را برای بیش از یک دهه درگیر کرد و در نهایت به جنگ جهانی دوم منجر شد. در فیلم، از پل دور می‌شویم تا به دنبال ماتیاس ارزبرگر (دانیل برول) برویم که رهبری هیئتی را برای مذاکره با فرانسه بر سر آتش‌بس برعهده دارد. سربازان آلمانی از گرسنگی می میرند و زمستان در راه است. در واگن راه آهن در اعماق جنگل های شرکت، خواسته های بی امان فرانسه ارتش آلمان را ناکام می کند و کشور را در رکود اقتصادی فرو می برد. ارزبرگر هشدار می دهد که اگر صلح باعث بدبختی بیشتر از جنگ شود، مردم آلمان از آن رنجیده خواهند شد. ژنرال فرانسوی گفت: “این بیماری شکست خوردگان است.” هیأت آلمانی بدون چاره ای دیگر آتش بس را امضا می کند.

در همین حال، ژنرال فردریش، تلفیقی از فاسدترین جنبه های نظامی گری آلمان، در کاخ خود شراب می نوشد و فرماندهی را بر عهده می گیرد و به “سوسیال دموکرات ها… که سرزمین مادری ما را می فروشند” حمله می کند. با چسبیدن به آخرین لحظات قدرت خود، به نیروهای ناچیز خود، از جمله پل، دستور داد تا با خطوط فرانسوی درگیر شوند. در حالی که نیروهایش پانزده دقیقه قبل از آتش بس در حمله ای بیهوده قرار می گیرند، ژنرال به ساعت نگاه می کند.

فیلم با اولین لحظات آرامش به پایان می رسد. اما همانطور که برگر در مصاحبه اخیر خود در جشنواره فیلم میدلبورگ اشاره می کند، پایان “آغاز یک وحشت بسیار بزرگتر” است. شکاف بین سوسیال دموکرات ها و ناسیونالیست های فوق العاده، بین آنهایی که خواهان صلح دموکراتیک هستند و کسانی که اقتدارگرایی را پذیرفته اند، آلمان را از هم خواهد پاشید.

چند هفته پس از امضای آتش بس، برخی از سیاستمداران آلمانی به دروغ ادعا کردند که آلمان در راه پیروزی است که ارزبرگر تسلیم شد. به زودی، گروه های ملی گرای ضد دموکراسی در سراسر کشور شکل گرفتند که افسران سابق ارتش و یهودی ستیزان را جذب کردند. آنها این افسانه را آغاز کردند که سوسیال دموکرات ها با یهودیان و سوسیالیست ها توطئه کردند تا به ملت خیانت کنند. مطبوعات ارزبرگر را یک “جنایتکار” معرفی کردند. در سال ۱۹۲۱ یک گروه تروریستی دست راستی کشته شد. در میان سازمان‌های ملی‌گرای نوظهور، حزب نازی در کسب قدرت سیاسی ماهرترین بود. با حمایت بی‌میل محافظه‌کاران میانه‌رو در سال ۱۹۳۳، آنها از سوسیال دموکرات‌ها پیشی گرفتند و به آدولف هیتلر قدرت مطلق دادند.

برگر همه ساکت در جبهه غرب او از تماس مستقیم با رژیم نازی پرهیز می کند، اما اذعان می کند: “همه چیز در فیلم با شناخت من از نازی ها آغشته است و آنچه می دانیم در آینده خواهد آمد.”

در واقع، شبح نازیسم همیشه انتهای این داستان را احاطه کرده است. چه زمانی همه ساکت در جبهه غرب نازی ها این نمایش را در سال ۱۹۳۰ در برلین به صحنه بردند و به این نمایش اعتراض کردند و آن را “توهین به غرور آلمان” خواندند. به مدت یک هفته، اوباش خشن در پایتخت پرسه می زدند، به شهروندان یهودی حمله می کردند و شیشه ها را می شکستند، تا اینکه دولت فیلم را ممنوع کرد و سایر دولت ها را تحت فشار قرار داد تا از این کار پیروی کنند. با این حال، لمل به تبلیغ فیلم ادامه داد. در سال ۱۹۳۴ او به وین سفر کرد تا از صدراعظم انگلبرت دولفوس درخواست کند تا تحریم اتریش را لغو کند. دلفوس مودبانه نپذیرفت. چند روز بعد، شورشیان نازی به ساختمان صدارت هجوم بردند و Dollfuss را ترور کردند.

نازی ها همچنین نویسندگان را بی امان هدف قرار دادند. هنگامی که او در سال ۱۹۳۳ قدرت کامل را در آلمان به دست گرفت، آنها نسخه هایی از خانه ها و کتابخانه ها را مصادره و سوزاندند و انتشارات را ممنوع کردند. هنگامی که آنها رمارک را به “غیر وطن پرستی” متهم کردند، او به سوئیس گریخت و سپس به ایالات متحده رفت و بقیه عمر خود را در آنجا گذراند. رژیم بدون هیچ نگرانی خواهرش را دستگیر کرد. قاضی در جریان محاکمه خود اعلام کرد: شما را به اعدام محکوم کرده ایم زیرا نمی توانیم برادرتان را دستگیر کنیم. ساعاتی بعد سرش را بریدند.

دل دروغ ها را رها کن صرف نظر از دموکراسی، این وقایع را می توان به راحتی به عنوان تراژدی های گذشته، وقایع هر فیلم جنگی خوب در نظر گرفت. ما به خود می گوییم که دنیا پیشرفت کرده است.

با این حال، جنبش های ملی گرایانه دوباره در حال افزایش هستند. ایتالیا یک نخست وزیر فاشیست جدید را انتخاب کرد که پرچم موسولینی را برافراشت. مجارستان مطبوعات خود را ساکت می کند و خواهان «همگنی قومی» است. از فرانسه تا لهستان، سیاستمداران اتحادیه اروپا در جناح راست افراطی قرار دارند. برزیل در آستانه روسیه به اوکراین حمله کرد. و در ایالات متحده، قدیمی ترین دموکراسی جهان، “میهن پرستان” مسلح با دستور رئیس جمهور برای لغو انتخابات ۲۰۲۰ به ساختمان کنگره آمریکا هجوم بردند. فاشیسم جدید ستاره ها و راه راه ها می پوشد.

همه ساکت در جبهه غرب تاریخی که آن را احاطه کرده است به ما یادآوری می کند که اگر اجازه دهیم دموکراسی تحت فشار ناسیونالیسم نابردبار تضعیف شود، چه خطری را تهدید می کنیم. این به ما یادآوری می کند که اگر نتوانیم هیولا را بیرون کنیم چه اتفاقی می افتد. البته ملت های سرافراز همیشه برایشان سخت بوده که در آینه نگاه کنند. بنابراین برگر این کار را برای ما انجام می دهد. او می گوید: «من از ملتی می آیم که در قرن گذشته دو بار تسلیم مخرب ترین تمایلات خود شده است. “من می دانم که این داستان چگونه به پایان می رسد.”

داستان‌های بیشتری که باید بخوانید از TIME


با ما تماس بگیرید که در [email protected]